|
راهرو حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه میکنی؛ وقت رفتن است
| ||
امروز صبح خواب موندم... با صدای زنگ عزیز بیدار شدم... اینقد صداش خوب بود که یادم رفت کجاست...تازه وقتی بهم گفت الان روبروی در خونه خدا نشسته و داره برای خوشبختیم دعا میکنه یادم اومد که مکه است... با صدای خوابالو چند تا التماس دعا گفتم و بهش گفتم بی زحمت دعای مزدوج شدن ما رو تندترش کنه که حسابی خندید... از صبح حس خیلی خوبی دارم...شاید از اول سفرش زیاد یاد من کرده اما این یکی خیلی بیشتر چسبید... خلاصه دعای عزیز به عنوان یه مادر شهید بدجوری بگیر داره و من دیگه از الان به فکر کت و شلوارم... گو این که من هرچی دارم هم از دعای عزیز و مامان... آخرشم قرار شد از طرف من پرده خونه خدا رو تکون بدن که اینم یک هدیه ویژه بود تو این روزگار غریب! پینوشت: این ترم تقریباً تمام واحدهام پاس شد اون هم به برکت همین دعاها... این اتفاق با نوع کلاس رفتن من و درس های خیلی سختی که برداشته بودم تقریباًً یک معجزه است... از طرف دیگه کارت معافیت سربازی و گواهینامه هم اومد که این روزها رو حسابی قشنگ کرده برای من... [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 15:13 ] [ مازيار حكاك ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||