راهرو
حرف‌های ما هنوز ناتمام... تا نگاه می‌کنی؛ وقت رفتن است

آقا مگر بهانه کنم اشک دیده را

تا لحظه ای نظاره کنی بغض سینه را
قهرت که اینچنین دلِ ما را ربوده است
مهرت چه می کند شرر وارهیده را
تنها میان صحن حرم سیر می کنم 
شاید کرم کنی و نوازی غریبه را
آقاترین غریب! چه زیباست غربتت
با این لقب چه می شکنی قلب شیعه را
باید کمی کنار ضریحت عطش شوم
تا تر کنی به می لبِ خشکِ تکیده را
با پای دل نیآمده ام لاف می زنم!
اما  خودت ببین نمِ نم نم چکیده را
مولا شنیده ام که سه جا یاد می کنی
از بابِ لطف، زائر قامت خمیده را  
اول زمان رفتن جان از تنش به مرگ
بار دگر به گاه سؤال از عقیده را
گفتی برای سیر صراطت غمین مباش
با من! به شرط آنکه بیاری زمینه را
آری زمینه اش دو سه جو معرفت بُود             
آن گاه یک سلام و بگیر این عطیّه را
از گنبدت ستاره ی شب نور می برد
تا روشنی دهد بقیعِ مدینه را
واللَه که طفلِ عشق، نوآموز مکتب است
جایی که مهر توست گِلِ هر آفریده را
هر شب دوباره اشک بهانه ست دستِ من
تا لحظه ای نظاره کنی بغض سینه را
رمضان المبارک/ مشهد مقدس
حمیدرضا مهدوی ارفع
بعدنوشت: دلم برای حرم،اداره،بچه های گلش و روزهای پرکار نزدیک به دهه کرامت عجیب تنگ شده...

[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 11:2 ] [ مازيار حكاك ]
   وقتی شما در بحبوحه یک اتفاق بزرگ هستید مدام به این فکر می‌کنید چطور از اون لحظات بیشتر استفاده کنید. علاوه بر این تمام هوش و حواس‌تون رو به کار می‌گیرید تا لحظه لحظه از خاطرات جا نمونین و یا حتی چنیدین بار مرور کنید تا هیچ وقت خدا از یادتون نره...
نیمه شعبان برای ما روز بزرگی بود....
و همه خاطرات اون روز مثل فیلم هر روز از منظر ما می‌گذره...
از واکنش دخترکی که با دست تکون دادن عروس خانم حسابی شگفت زده شد تا افسری که به پاس این شب قشنگ برای ما احترام گذاشت...
و از همه بیشتر لطف بچه‌های پاک و مهربون ایستگاه صلواتی که وقتی دیدن عروس داماد توی ایستگاه ایستادن حسابی ما رو تحویل گرفتند و عجیب ما رو پذیرایی کردند...
تمام این لحظات قشنگ فراموش نشدنی‌اند...لحظاتی از جنس شور و عشق...
---------------------------------------------------------------------------------------------
+ تو اون روز قشنگ خیلی‌ها به من لطف داشتند که نمی‌دونم چطور باید ازشون تشکر کنم....
+ امروز راهرو کامل می‌شه چون این مطلب رو تقدیم می کنم به همسرم سر کار خانم زهرا خندان‌دل و هیچ چیز شیرین‌تر از این تقدیم برای من نیست...

[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 9:48 ] [ مازيار حكاك ]

راهرو یک نقطه عطف در زندگی من بود...
نه این که قبل از این اتفاق‌هایی از این دست نداشته باشم یا بعد از راهرو اتفاقی برای من نیافتاده باشه...
چه بسا خیلی زیاد هم بوده... از ورودم به اتحادیه بگیرید تا تمام اتفاقات ریز و درشتی که در این سال‌ها امروز من را ساخته‌اند... اما با این حال راهرو از جنس دیگری است برای من...
امروز به دست تقدیر راهرو برای من جاوادانه می‌شود...
شما بخوانید مهمترین روز زندگی...

[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 8:6 ] [ مازيار حكاك ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

راهرو جايي است براي قدم زدن.
قدم زدن و حرف زدن.
قدم زدن و حرف زدن در سكوت خاطره‌ها.
قـدم زدن و حرف زدن درباره چيزهايي كه
شنيده نميشن اما شايد نوشته بشن.
تا بمونن....
تا بمونيم...
-----------------------------------------
hakkak.maziar@gmail.com
امکانات وب