|
راهرو حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه میکنی؛ وقت رفتن است
| ||
|
آقا مگر بهانه کنم اشک دیده را تا لحظه ای نظاره کنی بغض سینه
را [ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 11:2 ] [ مازيار حكاك ]
وقتی شما در بحبوحه یک اتفاق بزرگ هستید مدام به این فکر میکنید چطور از اون لحظات بیشتر استفاده کنید. علاوه بر این تمام هوش و حواستون رو به کار میگیرید تا لحظه لحظه از خاطرات جا نمونین و یا حتی چنیدین بار مرور کنید تا هیچ وقت خدا از یادتون نره...نیمه شعبان برای ما روز بزرگی بود.... و همه خاطرات اون روز مثل فیلم هر روز از منظر ما میگذره... از واکنش دخترکی که با دست تکون دادن عروس خانم حسابی شگفت زده شد تا افسری که به پاس این شب قشنگ برای ما احترام گذاشت... و از همه بیشتر لطف بچههای پاک و مهربون ایستگاه صلواتی که وقتی دیدن عروس داماد توی ایستگاه ایستادن حسابی ما رو تحویل گرفتند و عجیب ما رو پذیرایی کردند... تمام این لحظات قشنگ فراموش نشدنیاند...لحظاتی از جنس شور و عشق... --------------------------------------------------------------------------------------------- + تو اون روز قشنگ خیلیها به من لطف داشتند که نمیدونم چطور باید ازشون تشکر کنم.... + امروز راهرو کامل میشه چون این مطلب رو تقدیم می کنم به همسرم سر کار خانم زهرا خنداندل و هیچ چیز شیرینتر از این تقدیم برای من نیست...
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 9:48 ] [ مازيار حكاك ]
[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 8:6 ] [ مازيار حكاك ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||