تبليغاتX
راهرو

راهرو
حرف‌های ما هنوز ناتمام... تا نگاه می‌کنی؛ وقت رفتن است

دیروز همکارا ما رو کلی شرمنده کردند...

توی پایگاه اطلاع رسانی برامون تولد گرفتند که ما نمی دونستیم خجالت بخوریم یا کیک!

خلاصه روز عجیب و خاطره انگیز رو برامون رقم زدند که باید از تک تکشون تشکر کرد و تشکر کمترین کاری که می‌شه در قبال محبت‌شون انجام داد...

راستی کلی کادوی خوشگل و گرونم گرفتند که به خاطر رعایت حال آتشنشانی از محتواش چیزی نمیگم...

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:3 ] [ مازيار حكاك ]

توی این چند سال همه خاطرات خوب ما با هم شکل گرفته...

این که میگم شاید باورش سخت باشه اما برای ما این طور بوده...

درست نمایشگاه کتاب سال 88 بود که تو دانشگاه دیدمش و بهش سفارش کتاب من او رو دادم...

البته قبل تر هم همیشه فاطمیه، دهه آخر صفر، شب احیا رو با هم بودیم اما خب اون ماجرا و بعد پیک آبی باعث شد همه چیز شکل تازه‌ای به خودش بگیره و ابعاد جدیدی پیدا کنه...

از اون روزهای سخت پیک آبی و طرح‌ها و اتفاقات عجیب و غریب برای خودم تا امروز در اداره رسانه ما با همیم و هیچ چیز نتونسته این رفاقت خراب کنه با این که عمیقاً معتقدم خیلی ها بهش چش دارند!!!!

امروز تولد امین...

برادری که خیلی جاها مدیونشم...

امین جان تولدت مبارک...

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن ....

از دوستان جانی مشکل توان بریدن....

پی نوشت:خیلی گشتم عکس بهتری از خودمون دو تا پیدا کنم که تازه هم باشه برا همین هیچ عکس رو جدیدتر از 28 اسفند 90 پیدا نکردم.

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:6 ] [ مازيار حكاك ]

همیشه بهار رو دوست داشتم... مثل همه... اما شکوه و عظمتش تو بچه‌گی برای من از یه جنس دیگه بود...

باید اعتراف کنم از اون دست بچه‌هایی بودم که دم عید برام خرید می‌کردند و صبح عید که می تونستم لباس رو بپوشم‌و برم خونه اقوام حسابی سر کیف بودم و برام لذت عجیبی داشت... با این که هیچ وقت یادم نمیاد عیدی‌های دوران بچه‌گی رو برای خودم کاری کرده باشم یا حداقل دخل و تصرفی داشته باشم اما گرفتن عیدی رو هم خیلی دوست داشتم...

هرچند از اون سال‌‌ها خیلی فاصله زمانی نمی‌گذره اما احساس می‌کنم خیلی دور شدم...برای همین برام شده یه حسرت نوستالژیک...

گویی این که چندسالی هم سال تحویل مهمون شهدا بودیم که زندگی دنیایی دیگه پر و بال‌مون رو بریده و بیشتر از همیشه دلتنگم و می‌سوزم..

به هر تقدیر نوروز برای همه ما سراسر زیبایی... حتی برای من که دو تا از عزیرانم رو تو ایام عید از دست دادم... هدیه بهاری من شعر استاد فریدون مشیری...سال خوبی رو برای همه آرزو دارم...

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک
شاخه‌هاي شسته، باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگ‌هاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک مي‌رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش به حال جام لبريز ازشراب
خوش به حال آفتاب‌؛
نرم نرمک مي‌رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال روزگار ...

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 7:43 ] [ مازيار حكاك ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

راهرو جايي است براي قدم زدن.
قدم زدن و حرف زدن.
قدم زدن و حرف زدن در سكوت خاطره‌ها.
قـدم زدن و حرف زدن درباره چيزهايي كه
شنيده نميشن اما شايد نوشته بشن.
تا بمونن....
تا بمونيم...
-----------------------------------------
hakkak.maziar@gmail.com
امکانات وب